پادرمیانی کن

آنقدر دور افتاده ام که دستم به خواسته هایم نمی رسد...
سلامی گرم عرض می کنم!
روحی ناقابل دارم که تمام این دغدغه ها را بر دوشش سواری می دهد
سری دارم و هزار سودایی که درگیر سراب دلخوشی هایم می شود
آنقدر آرامم که دستم از لرزیدن / دست نمی کشد!
خواستم کمی با شما خلوت کنم
گویا سرتان بسیار شلوغ است
می دانم که می شنوی!
کمی پادرمیانی کن ...
اینجا بنده هایت دندان بر دریدن هم تیز کرده اند
کمی پا درمیانی کن...


 

نوشته شده توسط کریم در جمعه ۲۵ بهمن۱۳۹۲ ساعت 11:52 موضوع | لينک ثابت


شخصیت باژگویه

اگر دیگران وقتی که از دست شان در می رفت سخن نسنجیده می گفتند، او وقتی سنجیده سخن می گفت که از دستش در می رفت! اما چه کمیاب بودند این لحظات. غالباً، بی غل وغش حرفش را بیان می کرد و بی آنکه بخواهد درون خود را لو می داد. ناچار، یکی او را ساده لوح می دید، یکی ابله، یکی موذی. پس به چاره، کاری می کرد تا این تصویر ناخوشایند را باژگویه جلوه دهد.

+ مندو - چاه بابل - رضا قاسمی


 

نوشته شده توسط کریم در یکشنبه ۲۹ دی۱۳۹۲ ساعت 22:5 موضوع | لينک ثابت


تجربه و خاطره ای شیرین از سال نو میلادی

پارسال در چنین روزهایی بود که پرونده ای ویژه به مناسبت سال نو میلادی کار کردیم. ایده اش را از مدت ها پیش در پس ذهنم داشتم. به خاطرم هست، زمانی که تصمیم به اجرایی نمودن آن گرفتم، شب بازگشتنم از تهران بود که در راه ترمینال  با سردبیر و مدیرمسئول هفته نامه موضوع را مطرح و قطعی کردیم. آن موقع مسئولیت چندانی در روزنامه نداشتم و تا حدودی وقت آزاد بیشتری داشتم.

صبح، با اشتیاق و انگیزه ای زیاد، پیگیر کار شدم، ابتدا،  چند قرار مصاحبه ترتیب دادیم. وقت چندانی نداشتیم، نهایت 3 روز. محور پرونده، معرفی کلی از ارامنه تبریز که بخش قابل توجهی از جامعه شهروندی شهر تبریز و استان را تشکیل می دهند، بود. مهم ترین دلیل و هدف مان این بود که واقعا این بخش از شهروندان شهرمان، مغفول واقع شده اند و شناخت چندانی از آنان در میان عموم مردم وجود ندارد. البته به حساسیت ها نیز آگاه بودیم. شرط اول افراد مورد نظر برای مصاحبه، موافقت و اجازه خلیفه گری بود. ظهر همان روز، راهی خلیفه گری کل ارمنه آذربایجان شدم تا علاوه بر کسب اجازه آن افراد مورد اشاره، در صورت امکان  مصاحبه ای هم با خلیفه داشته باشیم و از آیین های آنان گزارشی تهیه کنیم. آنجا بود که متوجه شدیم که سر رشته امور را باید در اداره کل ارشاد بیابیم!

درخواستی مکتوب را به بخش اقلیت های مذهبی اداره کل ارشاد نوشتیم تا مجوز لازم را صادر کنند. علیرغم پیگیری زیاد بخاطر مناسبتی بودن پرونده، سر آخر گفتند، جناب آقای مسئول، هفته ای دو روز می آید. هفته بعد پیگیری کنید!

هفته بعد پس از توضیح شرح کار، موافقت شفاهی آن آقای مسئول را جلب کردیم و رفتیم سراغ افراد مورد نظر و به فاصله چند روز، پرونده را بستیم و نشریه منتشر شد. به نظرم، علیرغم فشردگی کار و رعایت جوانب احتیا ط های مختلف  دو طرفه (ما و افرادی که مورد مصاحبه  قرار گرفتند) در کل، پرونده خوبی از کار درآمد. البته به فاصله چند روز تذکر اساسی شفاهی از اداره کل ارشاد و تهدیدی را نیز از سوی افراد فرو افتاده در مرداب ( "پ ا ن ت ر ک " ها ) دریافت کردیم.

بعدها یکی از همان افراد مصاحبه شونده از ترجمه و انتشار این پرونده در نشریات اختصاصی ارامنه در ایران و خارج از کشور خبر داد. هر چند تاکنون از صحت این موضوع مطلع نشده ام ولی به هر روی، کار کردن این پرونده ( بد یا خوب) خاطره و تجربه زیبایی برایم بود و بعد از یکسال همچنان شیرینی و حلوات آن را حس می کنم.

پرونده ای برای ارامنه تبریز


 

نوشته شده توسط کریم در چهارشنبه ۱۱ دی۱۳۹۲ ساعت 20:29 موضوع | لينک ثابت


یک همذات پنداری عجیب

دستِ خودم نبود که با یک تشر رنگم می پرید . این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز . از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید ...

... راحتتان کنم، همه اش نصیحت بود؛ همه اش نهی؛ هیچ کس هم نگفت چه کار باید کرد. یکی هم که از دستش دررفت و گفت:" ای که دستت می رسد کاری بکن – پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار" و بالاخره نگفت چه کار. این طور بود که هیچ چیز یاد نگرفتم؛ از جمله مقاومت کردن را.

 

+ قسمتی از "همنوایی شبانه ارکستر چوبها – رضا قاسمی" که همذات پنداری عجیبی به آن احساس می کنم


 

نوشته شده توسط کریم در یکشنبه ۱۰ آذر۱۳۹۲ ساعت 21:42 موضوع | لينک ثابت


در پی حقیقتی در گذشته

در روزهایی که نمی دانم به کدام سوی می رود، پی یافتن چیزی از گذشته می روم.

برگه ها و گواهی ها و کارنامه های مدرسه، کتابچه های یادداشت و انشاء ، یک کتاب ادبیات پک و پهن... کتابهای درسی پاره پوره که برای تمام تصاویر بر آدمهای آن سیبیل گذاشته بودیم و روی "ن" های کتاب را رنگ قرمز زده بودیم – یادگاری "ن" بازی های سرکلاس –

کتابچه حساب، مسأله های جوراجور. بازرگانی که چند توپ پارچه داشت. بقالی که فلان قدر قند خرید و فلان مقدار شکر و ما می بایستی معلوم کنیم که اگر آنها را اینقدر و اینقدر بفروشد، چقدر سود می برد . پسری که چند تا سیب داشت، یکی دوتایش را خورده بود و معلوم نبود حالا چند تا سیب دارد ... زمینی مربع با اضلاع معلوم که می بایستی وسعت آن تعیین شود ..."

خوب یاد گرفتیم ، حساب بازرگان ، سود بقال ، تعداد سیب های آن پسر و وسعت زمین را مشخص کنیم. ولی مسأله خودمان با زندگی هیچ گاه مشخص نشد. شاید از همان زمان بود که آموختیم برای مسائل همه، راه حل ارایه دهیم و خودمان همچنان سردرگم و بلاتکلیف!

کاش، بیش و پیش از آنکه حساب پارچه های بازرگان، سود قند و شکر بقال، تعداد سیب های پسر و وسعت زمین ها را یادمان می دادند، معنی و هدف از زندگی و چگونگی زیستن در کنار بازرگانان، دلالان اخلاق و تعیین وسعت ارزش ها و پستی های انسان های پیرامون مان را می آموختیم تا این چنین اندر خم خود نمانیم ...

بیخیال آنچه می شوم که پی اش بودم ... نگاهم به روزهایی بر می گردد که نمی دانم به کدام سوی می رود ...

روزهای بی تقویم


 

نوشته شده توسط کریم در جمعه ۱۷ آبان۱۳۹۲ ساعت 23:51 موضوع | لينک ثابت